تبليغاتX
پسری با شلوار کردی
پسری با شلوار کردی

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



یه روز پره سوتی با حضور افتخاری داییمان......خاطره شانزدهم....

اول از همه تولد امام رضا (ع) رو به همه تبریک میگم البته با 5 روز تاخیر.به همین مناسبتم یه 2 تا خاطره از تابستون 2سال پیش که مشهد بودیم رو میگم:blush:

خاطره اول:

در راه طی کردن راه رستگاری به سمت ضریح میباشیم و برای بوسه زدن بر آن راه مذکور را با هزار شامورتی بازی و سر و کله شکستن طی می نماییم:ph34r2:  بالاخره با هزار گور به گور شدن خود را به ضریح میرسانیم:)پرانتز باز(خدا میداند که دماغ چند نفر را کج و کوله نمودیم و بهش راه ندادیم که خودمان را به زور به داخل بچپانیم،پرانتز فورا بسته)همی شاد و خوشحال و کمی گریان با آقای خود درد دل می نماییم و برای دیگران دعا میفرماییم که هر چه زودتر به زن برسند و از این یللی تللی و الواطی نجات پیدا نمایند و به مانند ما راه رستگاری را طی نمایند بر ضریح بوسه ای میزنیم و تصمیم به باز گشت می نماییم.هر چه از خود زور و فشار در مینماییم نمیشود که نمیشود به لطف فشار بی دریغ و پی در پی خلایق 4 دستو پا به مانند مگس بر ضریح میچسبیم ناگزیر از باسنمان استفاده مینماییم :medieval: با دو دست محکم ضریح را گرفته و با پشتمان بر ملت فشار وارد می نماییم لا مصب این باسن چه جاهایی که به کار آدم نمی آید:D خود را از آن مهلکه نجات میدهیم و همچنان که از آنجا دور میشویم هوار هوار بر کرده ی خود خنده در مینماییم

 

خاطره دوم:

همراه خانواده بر آن میشویم که برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد برویم روز قبل حرکت خبر میرسد که 2 نفر به مسافران ما اضافه میشود:دایی و زن دایی عزیزتر از جان:yipi:دیگر بهتر از این نمیتوانست بشود جنسمان جور شد حالا دیگر یکی بایستی خلایق را از دست ما نجات دهد فی الواقع زمانی که اتحاد ما صورت بگیرد من باب خنده بازی دز متلک و تیکه اندازی و شیطنت و هرهر و کرکر به اوج خود میرسد:001_tt2:جایتان خالی در راه شکمی از عذا در می آوریم و جوجه های اکبر جوجه را یکی یکی بر این خندق بلا میچپانیم جوجه را بر بدن میزنیم و بسی خوشحال و شادان و با شکمی آماده به مانند ایل تاتار به سمت مشهد  هجوم میبریمصبح جمعه است که به مشهد میرسیم وبرای نماز جمعه همراه پدر و داییمان به سمت حرم میرویم داخل صحن داییمان چراغ خاموش به سمت ما می آید بهمان میگوید خودت هم میدانی که اگر ما کنار هم بمانیم نماز خوان نمیشویم بهتر است کنار هم نباشیم شاید فرجی شد و کمی از اجر اخروی بی نصیب نماندیم:Dنماز شروع میشود و داییمان در صف دوم و روبروی ما می ایستد سجده ی اول می رسد و فکر کثیفی بر کلمان خطور می نماید خدا ببخشاید مرا پاهای داییمان را قلقلک میدهیم که داییمان تحمل نمینماید و سر سجده ی اول قیام مینماید ما نیز که هل شده ایم پشت سر او بلند میشویم همه را در حال سجده میبینیم 2 زاریمان می افتد که گند زده ایم سریع و قبل اینکه کسی بفهمد دوباره سجده میرویم:lol: مرا چنان خنده بیافتاد که بر روی مهر بیافتادم و بر خود بپیچیدم:lol با هزار زور و زحمت خود را جمع و جور نمودیم تا میان جمعیت 3 ننماییم در این بین بقل دستیمان زیر چشمی هی ما را میپاید سجده ی بعدی میشود این بار دایی گرام کمی محافظ کارانه عمل مینماید و از میان پاهایش 4 چشمی مراقبمان میباشد که خطایی از ما سر نزند:rambo: بیخیالش میشویم و سجده میرویم که ناگه

                       چنانش بکوفت پای گران              که دیده سیه شد به چشمانمان:wacko:

ناکس با پای مبارکش محکم بر سرمان می کوبد یواشکی هر هر بر ما می خندد:blink:

هم اینک یاد یک جوک بی مزه و بی ربط می افتیم که میگوید: یه افغانی رو دارن دار میزنن بهش میگن آخرین حرفت چیه میگه کارگر نمیخوای...؟...!:D

با نقل این لطیفه خنک با روحیه ای باز به استقبال ته نوشت ها میرویم

ته نوشت:

1.خدایا دستمان بر دامنت جانمان به قربانت گناهانمان را ببخشا و 2 لا و پهنا حساب نفرما چرا که ما جوانیمو نادان

2.دیروز (بعد اینکه فهمیدیم عخش کهنه مان در حال ازدواج است)دلمان را حسابی چلاندیم و و غبطه ی روزهای به بطالت رفته را خوردیم و بر آن شدیم که دیگر بهش فکر ننماییم :| و به دنبال کسی دیگر باشیم البته هر کس به جز همسایه 84ساله روبروییمان که چشمان چرانش پشت پنجره فسیل شده:D

3.قربون برم خدا رو :001_wub:


چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط saeeeeed



بازم کنکور...سعید...خاطره پونزدهم...

باز هم کنکور اما ایندفعه از نوع آزادش...:graduatedما هم که خوراکمان سوتی دادن...!:Dکلا اگر این بحث کنکور نباشد چراغ داستانهای عتیقه مان خاموش میماند.

بی مقدمه کنار در ورودی جلسه دو تا اوباش ایستاده اند هیکل این هواااا که تمام بدنمان را انگولک میفرمایند تا مبادا گوشی یا اسلحه ی دیگری با خود همراه داشته باشیم قربان محبتشان ما نیز از همانجا که قانون دوست می باشیم و حرف گوش کن.گوشیمان را درون کفشمان هیدن میفرماییم:exclamatiخرمان را از پل میگذرانیم و دخول میشویم و بر روی صندلیمان کنج کلاس می نشینیم و با اطرافیانمان تریپ رفاقت برمیداریم تا در مواقع ضروری ازشان سوء استفاده نماییم:d2تا ورقه ها را بیاورند به همراه رفیق پایه های جدیدمان کنسرت واویلا لیلی راه می اندازیم:guitar: و بی خیال همه چی حالش را میبردیم تا کمی جنب و جوش خونمان کمتر شود و الکی الکی خودمان را بیتفاوت نشان دهیم.

کنکور شروع میشود و داوطلبان سرخوش یکی یکی کله شان پیدا میشود.ارواح عمه مان سوالات را یکی یکی و به نوبت قورت میدهیم:confused1: تا اینکه به انگلیسی میرسیم فکر کثیفی مخمان را خارش میدهد چراغ خاموش و یواشکی و با هزار بار گوربه گور شدن گوشیمان را از کفش گله گشادمان بیرون میکشیم :f34r:روشنش مینماییم که از شانس سیبزمینیمان گوشی سایلنت نمیباشد و صدای نوکیا درون کلاس میپیچد:gasp: سرمان را که بلند میکنیم 80 چشم باباقوری را نظاره مینماییم که با نگاهشان در حال قورت دادن مان میباشند:weird:...ه...ق آب دهانمان را قورت می دهیم و با صورتی که از وحشت بمانند گچ سفید شده است گوشی را خاموش می نماییم و درون جیبمان میگذاریم مراقب آرام به سمت ما می آید و قلبمان میتالاپد در گوشمان میگوید سایلنتش نماییم :ange:دم و باز دمش گرم مرا اندیشه بود که الانس شوتم کنن بیرون:na: ما که قلبمان شلوار کردیش را دو دستی بر کف گرفته و به مانند {...} میدود لیوان آبی را نوش جانمان می فرماییم و 20 دقیقه ای طول میکشد تا حالمان سر جایش بیاید

ته نوشت:

1.جون عمم سایلنتش کرده بودم

۲.آخه یکی نیس به من بگه تویی که جنبه تقلب نداری چرا ؟!!

۳.لیدیز اند جنتلمنز شرمنده به خاطر دیر آپیدنم راستش مشکلات زندگی بسیار است و سیر کردن 6 سر عائله(خودمو خودمو خودمو خودمو خودمو خودم )با صنار 3 شاهی که از پدر میگیریم کفاف زندگی را نمیدهد و وقتی برایمان نمیگذارد

۴.خوب دیگه من برم بخوابم ساعت شد 2.30 نصف شب...قورباغه شات آپ...! سعید اسلیپ...!بابای


جمعه یکم آبان 1388 توسط saeeeeed



یک روز آبی با همسفران ریش دار ...خاطره چهاردهم....سعید....
سلام قبل همه چی بگم ما نه برادر بسیجییم نه چش چرون نه چندشی در مورد بعضی چیزا اغراق شده خو جدی نگیرین دیگه ما رو با خاک کوچه یکسان کردین من از همینجا همه چیو تکذیب میکنم حالا بریم سر بحثمون اها راستی اینم بگم که تو بین اون بسیجیا فقط ما ۴ نفر بسیجی نبودیم که اگه خوب بخونینو  ۲ گرم مغزتونو به کار بندازین خودتون میفهمین

صبح جمعه میباشد و بنا به برنامه ی قبلی بر آن میشویم که به همراه یکی ازین گروه های بسیجی به اردویی تفریحی برویم فی الواقع هدف اصلیمان اجر اخروی میباشد نه چیز دیگر(ارواح عمه مان:D)
  قرارمان ساعت هفت صبح میباشد،با هزار زورو زحمت و دو سه هزار فحش و بدو بیرا ساعت هفت و نیم از خواب نازمان ویریز مینماییم(بلند میشویم)و در کسری از ثانیه خود را آماده کرده و هوای بیرون را بر این نای و ریه خسته مان میزنیم :glasses:با کلی بالا و پایین پریدن و ذوق ذوق کنان سر ساعت   هفت و چهل پنج دقیقه بر سر قرار میرسیم :king:رفقای خودمان را نظاره مینماییم که درحال گردو شکستن با دمشان میباشند از قرار معلوم بیش از نصف این بسیجیا که احیانا شب زنده داری نموده اند و خواب تشریف می دارند نیامده اند خرکیف میشویم چرا که سهم کبابشان سهم این شکم مبارکمان میشود:party:( هر چند آخر کار حاجی نصفشو برد خونه) چگممان حسابی صابون میزنیم و به مانند ایل تاتار به اولین سوپری دوروبرمان حمله ور میشویم تا توشه ی راه را فراهم نماییم طبق معمول و عادت قبلی چترمان را باز مینماییم و خرج شکممان را بر گردن این داداش خوشکلمان می اندازیم :Dفدای اون جیبت داداشی
وقت حرکت میشود چهار پنج نفر فداییان اسلام جلوتر از ما دخول اتوبوش مینمایند و ما فداییان شکم هم بدنبال آنها :cool:به مروارید انزلی میرسیم و آلاچیقی کرایه مینماییم و همانجا بساطمان را پهن مینماییم به مانند دریا ندیده ها سریع تومانمان(شلوار) را میکنیم و بسمت دریا حمله مینماییم شیطنت و کرم ریزیمان گل مینماید:001_tt2: شروع به غوطه دادن این بسیجیان مادر مرده می نماییم نوبت به ریش گنده ی آنها کسی که بساط قشون کشی رو آماده کرده میرسه سه نفری به او حمله ور میشویم و در کسری از ثانیه کله پا می نماییمشان خر کیف میشویم:na::lol: بعد از کلی آب بازی و خاک بازیو تو سر هم زدن احساس گرسنگی مینماییم نهار است که اذان هم میزند همه به جز ریش سفیده  واسه نماز میرنو ما میمانیم و سیخ گوشت و ذغال و شکم گرسنه مان:D:001_tt1: قرعه ی ماموریت خطیر و چرب و چیل کباب کردن بر عهده ما از خدا خواسته ها می افتد:drool: و نیش ما چهار نفر(منو دوستام) تا بنا گوش باز :d2 جایتان خالی سر همان منقل که چه عرض کنم دو سر سنگ دلی از عذا در می آوریم و از هر شش سیخ کباب چهار سیخ را به یکدیگر تعارف مینماییم و ما هم ناچار قبول مینماییم دل و اندرونشان بسوزد که مارو با این کبابا تنها گذاشتن بعد از ظهر میشود چهار نفری به آلاچیق بقلی میرویم و آثباب عشق و حال را پهن مینماییم یه یه ساعتی خود را مشغول پاسور بازی مینماییم که بسیجیا دوزاریشان می افتد اول بهانه ی دریا رفتن را میگیرند که ما میگوییم خسته میباشیم و دکشان می نماییم کمی بعد ریش گنده ی آنها با نگاهی اندر سفیه به ما می گوید که بیایید برویم دریا و ما بهانه میگیریم دوباره می گویید حاجی گفته لا اقل با ما بیایید دور بزنید دوزاریمان می افتد که آنها از پاسور بازی کردنمان ناراحت می باشندچشم می گوییم و بهمراه دوستان میرویم چش چرانی:001_wub: که بکوبیم بر تخته گزینه های ملسی هم دوروبرمان در حال برنزه نمودن می بودند:yes: ما که کسی را نگاه نکردیم و چشمان کسی را نگرفت(کج و کوله شه هرکی راست گفته باشه:D)

دوباره بر میگردیم و ادامه ی پاسور بازی.حاجی که از دریا برگشته چشش به ما می افتد و همراه وسایلش سمت ما می آید که ببیند قمار است یا هویجوریبه بهانه ی لباس عوض کردن دخول می نماید و به ما میگوید رویتان را برگردانید تا شرتمان را عوض نماییم ما هم ارواح عمه مان رویمان را برگرداندیم و هیچ نگاهی نکردیم و نمیدانیم چه پوست سفیدی داشته و یک خال بر سر آن سوسو می کند:001_tt1: اصلن نمیدانیم
مسیر برگشتن است و از آنجا که رویمان اوپن(باز)شده میباشد درون اتوبوس و میان برادران پاسور خسته را بیرون آورده و بیخیال همه چی به مانند عقده ای ها تا رشت بازی می نماییم و دست یکدیگر را رو می نماییم:lold:
پی نوشت:
۱.نتیجه آخلاقی:چه میکنه این شرت
۲.نعمت روی زمین ازآن پررویان است     خون دل میخورد آنکه حیایی دارد
۳.شنیده ها حاکیست که بعضیا خود را به درو دیفار میکوفند که مانند ما شاد باشند اما کور خوندی عمو...تا کور شود هرکه نتوان دید
۴.اصولا ما الکی خوشا الکی خوشیم پس هی الکی نپرسین که چرا الکی خوشین
۵.نویسنده ی این وبلاگ چه قند و عسله:001_cool::001_wub::ange::specool:
/


چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط saeeeeed



شاید آخرین آپ...خاطره ی سیزدهم

 شرمنده ی همه ی اونایی که جواب کامنتاشونو ندادم...راستش یه مدته یه مشکلی برام پیش اومده شاید تا ۱ ماه دیگه نیومدم شایدم دیگه اصلا...هرچی خدا بخواد...به هر حال خوبی بدی دیدین بحلالونیم

شب کنکور مي باشد يي هويي استرس فرايمان مي گيرد اندرنالين خونمان بالا ميرود و بي خوابي بر سرمان مي کوبدفرصت را مقدم مي شماريم و به خواهر اجتماعيمان که چند سالکي از ما گنده تر مي باشد پيامکي مي زنيم و طلب هلپ (کمک) مينماييم:Dاز قضا اوشونم بي خواب تشريف ميدارند و پايه تر از ما بساط شب نشيني را پهن مي نمايند،همچنان  سرگرم پيامک بازي و به قول يارو گفتني در حال رد و بدل دل و قلوه و جگر هايمان مي بوديم که ناگه صداي خروسي را در پستوي گوشمان هس مي نماييم،پرانتز باز(همون خروسه که پدر فرستادش قاطي باقاليا:D)پرانتز فورا بسته:D،با ترس و لرز نگاهي به ساعتمان مي اندازيم چهار دست و پايي بر سرمان مي کوفيم...ساعت چهار صبح مي باشد و خبر مرگمان ساعت هشت کنکور مي داريمبا هزار زور و زحمت و دو هزار گور به گور شدن خود را مي خوابانيم هنوز چشمانمان گرم نشده که مادر صدايمان مي زند،بيدار نمي شويم ،دوباره صدايمان ميزند،بيدار نميشويم،با مشت و لگد به جانمان مي افتد،باز هم بيدار نمي شويم:neutral: که گويي مادر بيخيال قضيه ميشود و از اتاق بيرون مي رود کمي بعد يي هويي تمام بدنمان سرد مي شود و تشکمان خيس،به خود مشکوک مي شويم ،زهره مان مي ترکد و صفرايمان مي پوکد که نکند خدايي نکرده منم آهااا...سرمان را بلند مي کنيم که مادر را با پارچي خالي و چهره اي غضب آلود و دس به کمر کنارمان نظاره مي فرماييم،شروع به لج کردن مينماييم و سرمان را به بالش مي کوفيم و مي گوييم...ب،ذار،ب،خوا،بم....ساعت 5:30 مي باشد،صبحانه مان راکوفت مي نماييم و با چشماني تا به تا که يکي را با انگشت نگه داشته و ديگري در لالا به سر ميبردسمت دانشگاه گيلان حرکت مينماييم،جمع کثيري از دل هاي در حال تالاپ و تلوپ را مناظره مي فرماييم و به قيافشان هوار هوار مي خنديم البته همراه دوستانمان تا اينکه زمان ترينگ(گندينگ)فرا ميرسد.دخول مي کنيم و به طور اساسي و ملس استرسمان را بر سر برگه مان تخليه مي نماييم و باز ميگرديم...


پي نوشت:
1.اين همه ريسه و آسمان را به هم وصل نماييديم و صغري و کبري را به پيوند هم درآورديم که بگوييم...آقا اين کنکور جد و آبادمان را جلوي چشمانمان آورد حتي بعد از امتحانشم دست محبتش را از گلويمان جدا نکرد...آخ خ خ قربون شانس سيبزمينيمان...:D
2.نمي دانيم چرا جديدا شديدا احساس مي نماييم که کله مان بوي قرمه سبزي ميدهد...(تا حالا 2 تا از درسارو افتادم...يني 6 واحد پرررررررررر)
3.اين روز ها شيطنت بچه درونمان از حد گذشته است!!!شمارو به خدا يکي بياد گيس و گيس کشي با اين بچه...
4.فرمول زير را به روش سعيد نيتون اثبات کنيد
درس نخوندن+شيطنت+سر به هوايي+بيليارد+چت+وبگردي+...(قبل کنکور)=بيچارگي +بدبختي+سر شکستگي+زير چش بادنجوني شدن از دست پدر (بعد کنکور)
5.يادت بخير خواهر بو گندوي گنده لويي که شوهر کرديو چسبيدي به پر و بال آقاتون و مارو چغندري بيش فرض نمي نماييد
6.هم اينک ياد بيتي مي افتيم که مي گويد
شرابي تلخ مي خواهم که مرد افکن بود زورش      که تا يکدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
با نقل اين بيت شعر سوزناک (به مناسبت 6 واحد از دس رفته)دل و قلوه مان شديدا آتيشي ميشود در همين راستا هم اينک ترپ غم ميشويــــــــــــــــــــم...آخ خ خ دل مـــــن...دل من دل من دل من

 


دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط saeeeeed



دوس دخترم کوش؟...خاطره دوازدهم...1 هفته پیش...
در حال آب بازي و كف بازي درون حمام ميباشيم و بيخيال همه چي حالش را ميبرديم كه با صداي در حمام شش متر بالا ميپريم:wacko: در را باز مينماييم  و مادر گرام را ميبينيم كه دست به كمر ايستاده و نگاهمان ميكند ميگويد آرومتر بچه،همه عالم و آدم فهميدن كه داري حموم ميكني بيا ببين كيه باهات كار داره.شماره  برايمان آشنا نميباشد:neutral: به مادر ميگوييم كه خودش جوابش را بدهد و بگويد در حال آب بازي است:D در را ميبنديم و به ادامه آب بازيمان ميپردازيم:whistle: كه دوباره در صدا مي خورد و مادر با صداي غضب آلود هوار ميكشد كه درو باز كن دوس دخترته:angry:
 جا میخوریم :001_huh:ما كه دچار كپ كردگي شده ايم در را باز ميكنيم و با چشمان گرد شده ميگوييم حرفا ميزني مامانا كي مارو ملاقه ميزنه ،خودش گفت دوس دخترمه؟كه مادر چشم غره اي به ما ميرود:no: و ما هم
ميرويم داخل حمام و جواب ميدهيم
-سلام بفرماييد
يه صداي ناز و خوکشل:drool:-سلام آقا سعيد خوب هستين
:confused:-مرسي ببخشيد شما؟
-من همونيم كه چند روز پيش بهش شماره دادين
:confused:-:blush:خنده مان ميگيرد و ميگوييم اشتباه گرفتين خانوم
-يعني واقعا اشتباه گرفتم؟مگه اسم شما آقا سعيد نيست؟
:confused:-خوب
شمارتونم مگه اين  (٬¤٪×،*¤٪×*٪) نيست؟
:confused:-خوب آره ولي من تاحالا بكسي شماره ندادم ببخشيد من كار دارم،قطع مينماييم دوباره زنگ ميزند،نچ ولكن معامله نميباشد گوشي را خاموش مينماييم و بعد از چند ساعت روشن مينماييم كه پيامكي مي آيد.

- راستش دروغ گفتم مي خواستم باهاتون دوست بشم:oh:

ما كه با خود عهد كرده ايم كه ديگر دم به تله ندهيم و دختري را به عنوان دوس دختر اختيار نكنيم جوابش را نميدهيم از آنجا كه در خانمان خواهر سالاري رسم ميباشد(خواهر ذلیل خودتی!!!)قضيه را به خواهر گراممان ميگوييم كه خفن غيرتي ميشود و بهش زنگ ميزند و كلي ريچارد(لیچار) بارش ميكند :001_unsure:

 ما نيز با چشماني درشت از برخورد خواهرمان   فكمان به موازاي زانوانمان پايين مي آيد و علامت تعجبي بر سرمان چشمك زنان تعجب را صرف مينمايد:surprised:

 
پي نوشت
1.مادر گرام هنوزم كه هنوز است در ميان وسايلمان به دنبال مدركي از ارتباطمان با آن دوس دختر از دس رفته ميباشد:whip:
2.خواهري خيلي دوست دارممممممممممممممممم
3.الان كه فكرشو ميكنم احساس پشيماني مينماييم...من دوس دختر مي خوااااااااااااااام


پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط saeeeeed



دائی جان ناپلئون....خاطره یازدهم...25 سال پیش
از همه اونایی که نظر دادن و میدن ممنون.من ۱۰ تیر برمیگردم و جوابتونو میدم فصل امتحانه و منی که تا حال هیچی نخوندم باس بشینم خر بزنم...بازم شرمنده

فصل امتحانات است و از آنجا كه دز شيطوني و درس نخوندن و فوتبال بازي كردن بالا ميرود عزممان را جذب مي كنيم كه لا اقل اين يه ماه رو بشينيم مثل بچه ي آدم درسمونو بخونيم:rolleyes:ما را هم كه همه گواه است وقتي قول بدهيم ارواح عمه مان محال است زير قولمان بزنيم،اصلا و ابدا...!:D
روز قبل از امتحان است و ما در حال خرزني،از محيط خانه خسته ميشويم و تصميم ميگيريم كه به فضاي سبز پشت خانه مان برويم و به اتفاق گاو هاي عزيز هم درس بخوانيم و هم از مناظر طبيعي لذت ببريم:go:دو صفحه اي پيش ميرويم كه صداي دوستانمان را كه  در حال بازي فوتبال ميباشند  در پس گوشمان حس مينماييم،وسوسه ميشويم،اما چه كنيم كه قول داده ايمدو خطي مي خوانيم لعنت خدا بر شر شيطان ميگوييم،افاقه نميكند و تسليم نفسمان مي شويم،كتاب را همانجا رها ميكنيم و براي استاد کردن یاور فوتبال با سرو کله به سمت بچه ها ميدويم:yipi:دو سه ساعتي ميگذرد و بعد از خوردن گلهاي فراوان و خوله خوله شدن خسته مي شويم و باز ميگرديم و از شانس سيبزمينيمان مي بينيم كه جا تر است و بچه نيست:eek2هرچه فيوز مغزمان را جابجا ميكنيم كه يادمان بيايد كتاب را كجا گذاشته ايم :confused:فايده اي ندارد كه ندارد:neutral: چه گلي بر سرمان بماليم فردا امتحان داريم و هيچ نخوانده ايم  عن قريب سكته زدن مي بودديم كه گاوي را ميبينيم در حال تناول كتاب عزيزمان:gasp:چهار دس و پايمان را بر سرمان ميزنيم و براي نجات كتابمان از حلقوم  گا و با چوبي كه در كنارمان افتاده بود به سمتش حمله ور ميشويمll: و هي هي بهش فوش ميدهيم:mad:

پي نوشت:
1:خاطره داييمان ميباشد،حيفمان آمد كه ننويسيم چون جون سعيد اخر خنده بود:D
2. خدا رو شكر از آنجا كه در همه  حال اسباب تقلب براه ميباشد  دايي گرام درس را پاس مينمايند :rules:


چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط saeeeeed



ما غلط کردیم که احساسمان را از خود در کردیم...خاطره دهم...دیروز
بچه ها تا ۱۰ تیر بای بای...از اینکه جواب بعضی از اوایی که نظر دادنو ندادم شرمنده ۱۰ام جبران میکنم من دیگه باس برم

روز آخر تبلیغات انتخابات است و ما با ماشینی که به سبک سعید-پیکاسو با عکس عمو محمود تزین شده است با کلی دادار دودور و بوق و کرنا کر کردن به جمع هواداران سه آتیشه ی عمو ملحق می شویم:party: و را رستگاری را طی مینماییم و دلبری میکنیم:001_cool:لامصب این جو گرفتگی چیز غریبی است آدم را از این رو به آن رو میکند:d2 ما که جو احاطه مان کرده نکات ایمنی را چغندر فرض مینماییم و برای دلبری و سوسه آمدن به سمت ستاد موسوی میرویم:medieval:به ستاد میرسیم و بساطمان را همانجا پهن مینماییم کلی کل کل میکنیم2f:  و به قول یارو گفتنی احساس گندگی مینماییم:king:پس از به تیپ و تاپ هم زدن و پوز زمین مالیدن به سمت ستاد عمو حرکت میکنیم که در راه قومی وحشی به ما حمله مینماید و در کسری از ثانیه تمام عکسای عمو رو که خودم با هنرمندی تمام چسب زده بودم میکنند:eek2 دورمان میکنند،اوضاع قاراشمیش و درب و داغون،وحشیا به مثال نقل و نبات و با کمال مهربانی مشت و لگد حواله ماشین زبان بسته میکردند،پیاده میشویم و برای ستاندن حقمان از حلقوم دشمن 4.5 تایی ریچارد بارشان میکنیم و به سمت کسی که به ماشین مشت زده حمله ور میشویم که فرد مذکور 7.8 تا پا قرض میگیرد و فرار میکندll:با کلی زور و زحمت و 1000 کرد کمری کردن از آن مخمصه بیرون می آییم و به سمت ستاد عمو میرویم که همه دورمان میکند و به ماشین بوسه میزنند و مارا ماچی ماچی میدهند:001_wub: ما نیز حسابی کیف و حال مینماییم و ذوق ذوق کنان بالا و پایین میپریم سپس به خانه مان باز میگردیم پیاده میشویم و به چاله چوله های روی ماشین نگاه میکنیم و زرت و پورت فوش ناموسی میدهیم

پی نوشت:

1.میخوای آزادی بیاری واسه این مملکت.نه بابا!

2.ماشینمان که به مانند جعبه انگور شده است امروز راهی صافکاری میباشد،برایش دعا کنید...!

3.تو این هاگیر واگیر و توپ و تشری که به ما اصابت میکرد رفیق گرامیمان در حال شماره دادن و مخ زدن میباشد .خیر سرمان دلمان را خوش کردیم که رفیق داریم :no:


پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط saeeeeed



یک روز پره خنده...خاطره نهم...همین دیروز
قسمت اول:

ساعت ۱۱ شب است و به همراه خانواده بر این میشویم که به کنار دریای حاجی بکنده برویم:rolleyes: از خانه بیرون میاییم و مردم بیجنبه و عقده ای را نظاره مینماییم که هر کدام مشغول دیوانه بازی میباشند و از ماشین و دار و درخت بالا میروند و در عقده شان خود را خفه مینماییند:blink: ما نیز بیجنبه بازیمان گل میکند و همراه این ملت عقده ای میشویم:Dاز آنجا که کشته مرده ی کل کل میباشیم وقتی به طرفداران احمدی نژاد میرسیم پوستر موسوی را پرچم میکنیم جیغ و فریاد میکشیم و وقتی به طرفداران موسوی که ماشاال... به مانند ایل تاتار میباشند میرسیم پوستر احمدی نژاد را از 4 پنجره بیرون میکشیم:D خلاصه یک ساعتی طول میکشد که از آن بلبشو جان سالم بدر میبریم و به سوی عشق و حال خود میرویم

قسمت دوم:

ساعت 1 شب است و تنها کنار ساحل نشسته ایم و با حسادت تمام 2 زوج عشقول را نظاره مینماییم:| که در حال عشق بازی میباشندxf:  ما نیز در حال تریکیدن از حسودی میباشیم و به خود سرکوفت میزنیم که عشقمان را از دست داده ایم و امروز با یادش روزگار میسپاریم:(( که گشت مامور تشریف می آورندو آن دو زوج را که گمان میکنیم هیچ نسبتی با هم ندارند را با خود میبرد ما نیز که عقده ای تشریف میداریم در غیابشان ذوق ذوق مینماییم:yipi: و هوار هوار میخندیم:lol که خانواده می آیند و ما بر میگردیم

قسمت سوم:

ساعت 3 شب است و به شهر نزدیک میشویم که هنوز در شهر غلغله میباشد مردم هی تو کله هم میزنند:eek2یه یک ساعتی درون ترافیک به مملکت فوش میدهیم تا به خانه میرسیم

پی نوشت:

۱.دم زن دایی گرم.توی ماشین اینقد مارو خندوند که الان صدام گرفته از بس بلند بلند خندیدم

۲.بماند که دیشب چقد ازین ملت فحش خوردیم و فحش نسارشان نمودیم:whistle:

 


چهارشنبه بیستم خرداد 1388 توسط saeeeeed



خرووووووووس جووووووون...خاطره هشتم...بعد از کنکور

در خواب ناز تابستانی به سر میبریم که صدای پدر را در پستوی گوشمان حس مینماییم،از خواب میپریم:eek2  گوشمان را تیز و ماهواره مینماییم که متوجه میشویم پدر به خروس و صاحب خروس همسایه روبروییمان که از آنجا که عاشق خروسش میباشد آنرا در آپارتملان نگه داری مینماید فوش میدهد عصبانی ترمیشود و با صدایی بلندتر میگوید تی پر بیرون آورم(پدرتو در میارم)غروب میشود و پدر با یک اسنایپر بادی(تفنگ بادی دوربیندار)در دست تشریف می آورد:blink:ما نیز هاج و واج پدر را نظاره مینماییم:surprised:پدر در اولین فرصت خود را به پنخره میرساند و به سمت خروس داخل قفس که از حضورش خواب شب برایمان کوفت شده و آن طرف کوچه بر روی بالکن در حال سینه قرص کردن و هوار کشیدن میباشد نشانه میرود:f34r: تیری روانه میکند و با یک تیر خروس مادر مرده را برای فسنجان پلا شدن آماده میسازد:thumbsup: روحش شاد یادش گرامی باد:D 

پی نوشت:

1.دقت و نشونه گیریو حال کردین جون سعید:rsc:

2.به خانواده محترمه خروس محترم تسلیت عرض مینماییم و طلب بخشش

3.تا آخر نفهمیدیم که این خروس با ساعت کدوم کشور کار میکرد،دم به دقیقه در حال هوار کشیدن بود

۴.جاتون خالی دیشب دوباره پارک بودیم که من گوشیمو گم کردمو اون همه خنده و مسخره بازی واسم کوفت شد

 ۵.دوباره بازم جاتون خالی دیروز دعوا گرفتم و زیر چشم سیاسکلا روز مسخره ای بود دیروزالانم  ناراحنم:((من نوموخوام:((


جمعه پانزدهم خرداد 1388 توسط saeeeeed



آدم با آفتابه آب بخوره ولی ضایع نشه...خاطره هفتم...چند روز پیش

اندرون اتول داماد گراممان در حال مهتاب گرفتن میباشیم:rolleyes: که دامادمان به سرش میزندو پیشنهاد بیشرمانه ای به ما مکند:exclamatiوسوسه میشویم:drool:و به فکر فرو میرویم:confused: و به ما تهتان جیبمان سری میزنیم،به جز چند شپش چیز دیگری نمی یابیمجیب دیگری را بررسی مینماییم،۵ تومانی می یابیم و مسرور میشویم و خوشحال:yipi:دل به دریا میزنیم و برای اینکه روی دامادمان را با مخ به زمین نکوبیم،پیشنهاد بیشرمانه اش را میپذیریم...:great:راه می افتیم و به مکان مورد نظر میرسیم:sarcastic:صدای جیغ و فریاد همراه با لذت بسیار به گوش میرسد:001_rolleyes:دل در دلمان نمی باشد،اتول را در پارکینگ پارک مینماییم،جیغ و فریاد ها بیشتر و بیشتر میشود و ما بیتابتر:001_wub:به سوی باجه میرویم بلیط ورود میخریم و دخول پارک میشویم:Dهمچنان دلمان ویری ویری می رود،2 تایی سوار رنجر(ازین کشتیا که پا به هوا میشی)میشویم و جایتان خالی تا پای سکته می خندیم:lol و حال مینماییم که دامادمان از ترس زیاد از کنترل خارج میشود و به منو خودش و رییس پارک و دولت و خلاصه همه فوش میدهدچند ساعتی خود را مشغول مینماییم و بر سر پولهایمان خاک میریزیم و تا اینکه احساس مینماییم که گرسنه مان است،هر چقدر پول در ته جیبمان باقی مانده را خرج شکممان مینماییم و سپس تصمیم به بازگشت می گیریم:cool:به سمت پارکینگ می رویم که ناگه دامادمان 2 دستش را محکم بر میکوبد،ما نیز وسوسه میشویم و یکی بر سرش میکوبیم و میگوییم خاک بر سرت چه شده؟:lold:که جواب میدهد بدبخت شدیم پول نداریم ماشینو از پارکینگ دراریم،شکه میشویم:gasp: و دوباره کمی با شدت بیشتر بر سر دامادمان میکوبیم و میگوییم این دفه دیگه واقعا خاک تو سرت کنم که دامادمان به دنبالمان می افتد تا تلافی کند:rambo:ما نیز نعره ای بلند میکشیم که جذبه ی خود را به رخ حریف بکشیم که افاقه نمیکند و ناگزیر پا به فرار میگزاریم:na:پس از کمی تعقیب و گریز خسته میشویم و تسلیم،و از داماد گرام طلب بخشش

من:میگم بیشوخی چیکار کنیم حالا؟

داماد:میگم بیا با سرعت گاز بدیم و بریم

من::001_huh:تو باز فیلم ترانسپورترمو کش رفتی قایمکی نگا کردی؟خوب فکر کن ببین چه غلطی باید بکنیم

دونفری دوگوله هایمان را به کار می اندازیم و به این نتیجه میرسیم که برویم یعنی من بروم پاچه خاری:arf:سینه خود را سپر کفتری مینماییم و بالا میزنیم و به سمت او یارو پیره میرویم:medieval:سیبیل هایش را میبینیم که کلک و پرمان میریزد و فرم سینه مان خراب میشود و پایین میریزد:weird:اجرا را به او میگوییم که به ما میگوید باید از مدیر پارک امضا بگیریم،به سمت اطلاعات میرویم و ماجرا را به اون خانوم جوون و با ادبو خوکشله (البته فک کنم دختر بودا) هم میگوییم که به ما میخنددو ما ضایع میشویم و سرخ مینماییم:blush:مدیر را صدا میزند،ما نیز دس به کار میشویم و تا میتوانیم پاچه مدیر را میخارانیم(آخ خاروندیما...:specool:)امضا را میگیریم و بر میگردیم در این بین نیز داماد و او دختره بیکار نمی مانند و تا میتوانند به ما میخندند ما نیز تا میتوانیم به دامادمان فوش میدهیم

پی نوشت:

1.ضایع شدیم رفت همین:((

2.حیف که الاغ تشریف میداریم و در مخ زدن کودن وگرنه شماره ی دختره را میگرفتیم برای xs:  شبیه جنیفر لوپز همون جعفر لوبیا پز خودمون بود بیشرف:001_wub:


پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط saeeeeed



18- ها نخونن,اوناییم که میخونن خواهشا جنبه داشته باشن...خاطره ششم...اول دبیرستان...
همراه خانوادهمان جهت تجدید خاطره و عرض ادب سلام و احوال پرسی با رفیق تهرونی بابام به تهران میرویم:001_wub:به به چه هوایی چه فرهنگی عجب دودی داره این تهران یا به قول تهرانیا تهرون:glasses:با هزار بدبختی به خانهشان میرسیم و بعد از کلی احوال پرسی و تعارف تیکه پاره کردن بالاخره دخول میکنیم و وارد خانه شان میشویم:go:

صحبت از شیطنت های من میشود :yes:که پدر درخواست آلبوم مینماید:yipi: ما ذوق ذوق کنان و شیرجه زنان به سمت آلبوم میرویم:party:همچنان در حال دیدن عکسهای دخترشان که بزنم به تخته جیگری بودن واسه خودشون میبودیم که چشمان به یک عکس پسر بچه می افتد که لخت روی پله ها ایستاده و جانورش نمایان است(شرمنده ها یعنی کاملا لخت بود)خنده مان میگیرد و با خنده میگوییم:این دیگه کیه که شونبولش معلومه؟؟که همه میخندند :confused: پدر میگوید:خوب نگاه کنی میفهمیکنجکاوانه دقت مینماییم.مغز آکبندمان را به کار می اندازیم،بله،قیافه آشنا است:eek2خودمان میباشیم:blink:قرمز میشویم  و کلی خجالت میکشیمسر خود را خارش میدهیم:confused: و از آلبوم فاصله میگیریم و خود را مشغول گوشیمان میکنیم:whistle: و زیر لبی به نفسمان و کسی که عکس را از ما گرفته فوش میدهیم...

پی نوشت:

۱.ای گوربه گورشی سعید هی....به همراه طاهره خانام که ازت عکس گرفت...

۲..


دوشنبه چهارم خرداد 1388 توسط saeeeeed



باد شکم چو در رود...بعد خر بیارو پوست باقالی جم کن...خاطره پنجم...سوم دبیرستان...
وارد كلاس ميشويم:graduatedميبينيم 4 نفر از ارازل كلاسمان كه جديدا تيم دخانياتو افتتاح كردن به طوري موزيانه و موزمارانه جاي خود را با چند نفر ديگر عوض ميكنند:ph34r2: و تك صندلي ها را طوري كنار نيمكتها ميچينند كه رد شدن بينشان كار بسيست دشوار مخصوصا براي دبير دوز داشتنيمان كه بعد از تصادف با هزار زور و زحمتو يا علي يا علي گفتن قدم بر ميداشت،آخـــــــــــی:((۲زاريمان مي افتد كه قرار است شاد و مرور شويم و به دبيرمان بخنديم:thumbsup:اما چطور؟!معلم وارد مي شود و طبق معمول و عادت روزانه براي درس دادن به ته كلاس ميرود،ما كماكان منتظر شيرينكاري هاي دوستانمان ميباشيم كه ناگه بويي به مانند باقالي و تخم مرغ با نخود اضافه به مشاممان ميرسدكل كلاس در حال ريسه رفتن يواشكي و پيف پيف پوف پوف گفتنن هستند:lol: دبيرمان هم تمام سعيشان را ميكند تا از بين صندلي ها رد شود و نجات پيدا كند اما ولي دريغ از بوي باد شكم 4 نفر كه كل كلاسو مسموم كرده بوددبير كم كم قرمز ميكند  كمي بعد طاقت نمي آورد و با دادو فرياد ميگويد:((اون پنجره رو باز كنيد كه دارم خفه ميشم:mad:))كه بمب خنده كلاسمان منفجر ميشود:lol و بچه هر کدام طرفی افتاده و شکمشان را نگه میدارند .يادت بخير م.ا.م.ا ،4 طرف معلم نشسته بودنو به نوبت خالي ميكردند

پی نوشت:

1.رسم كلاس ما اين بود كه هركي خودشو خالي كرد بلند شه و بلند بگه اووووفه تا همه بفهمند كه كار كي بود،واي به حالش كه اينكارو نميكرد اونوقت بود كه بايد واسه خواهر و مادر و عمه و خلاصه تمام فك و فاميل طرف فاتحه ميخونديم
2.يكي ازم پرسيد واسه چي اسم بلاگتو -پسري با شلوار كردي گذاشتي،در جوابش باس بگم كه داستان دارد حكايتمانراستش پدرمان عاشق كرد و كردستان ميباشد و به ما هي تيكه مي اندازد كه زنت بايد كرد باشدما هم به همين نيت اين اسم را گذاشته ایم


یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط saeeeeed



من زن ایخوااااااااااااااااااااااااااااام ...خاطره چهارم...
بابام ميگه وقتي کوچيک بودي هر وقت ميبرديمت بيرون  تا  يه عروسک دخترونه (ازين عروسک کوچولواي فانتزي هستا که جديدا نمونه بزرگترشو مي توني بصورت زنده تو خيابونا هم پيدا کني،ازونا)تا يه ليدي عروسکي ميديدم لج ميکردم و هي پاهامو به زمين ميکوفيدم که الا و بلا من ازينا ميخوام:001_wub: اگه ميگرفتن که با عروسکه بالا و پايين ميپريدم و ذوق ذوق ميکردم:yipi::party:اگه هم نه لبو لوچمو کج ميکردمو شروع ميکردم به گريه و زاري اينجوري:whistle: ديگه واسه حفظ آبرو هم که شده ناگزير برام ميگرفتن:001_tt2:بابا ميگه از دختراي هم سن و سال خودتم بيشتر عروسک داشتي جالب اينجاست که شب وقتي ميخواستم بخوابمم عروسکمو بقل ميکردم ميخوابيدم...:001_wub:


پي نوشت:
۱.کاش الانم اگه لج ميکردم مامانم اينا عروسکمو بهم ميدادن:neutral:
۲.من عروسک ميخواااااااااااااااااااااام:((
۳.اي خدا ....آخه تا کي بخوابيم جدا؟؟!من زن ميخوااااااااااااااااااااااااام


یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 توسط saeeeeed



هارت و پورت بیجا=بلای جان...خاطره سوم...
اليوم في روستاي سياه درويشان با موتور زه وار در رفته ي دايي گراميمان در حال حاليدن و گازيدن بوديم که 3 تا ارزل به مثال نره خري که در پي شکارن چششان به منه بدبختي که با هزار خواهش و پا کوبيدن به زمين موتور را گرفته بوديم مي افتد.ما که هنوز في الباغ نمي باشيم که چه قرار است بر سرمان بيايد و بیخیال همه چی داشتم حاشو می بردیم و مثه جوونياي شوماخر در حال گازيدن بوديم  متوجه مي شويم 1 موتور با 3  شتر سوار دنبالمان ميباشند:oh: وبه بقلمان يعني کنارمان مي آيندو ميفرمايند بزن بقل کارت داريم ما هم که بين خودمان بماند جايي درز نکد همانند ازاونا ترسيده بوديم گازش را گرفتيم و وژژژژژ:D،حالا مگر هرچه گاز ميدهيم موتور راه ميرود،همچنان در حال تعقيب و گريز از مرکز بوديم که به جاده خاکي رسيديم البته سر يه پيچ عن قريب بود که قاتي باقاليا شويم که خدا رحممان کرد و مارا به ديار غربت اخروي نفرستاد،ما هم که حوليده شده بوديم کماکان در جاده خاکي  ميگازيديم که ييهو چاله ما را نديدو اسباب کله پا شدنمان را فراهم نمود:whistle:(اوضاع قمر في العقرب)حالا چه گلي بر کله مان بماليم،دايي خونمان را همراه خودمان دخول قوطي ميريزد و ميچپاند،در حال بدو بيرا گفتن به نفسمان ميبوديم که سرو کله ي 3 تا شتر که به گمانم خود ر کلانتر محل میدانستند پيدا ميشود
شتر اولي که تيکه تشريف ميدارند:001_wub::خوبت شد؟واسه چي واي نسادي؟
بچه شتر  :تو محل ما چرا دور ميزني ؟
شتر سوميه که ميخورد سر دسته شان باشد:واسه کجا هستي؟
من:هنده خاله
شتر سومي که سيبيلو هم بود:mario:: اسم يکي از اهاليشونو بگو ببينم
من:محسن گاودزد،علي بيگوش،نقي کاستر،رفيقامن:D(اين سه نفر 3 تا نره خر محلمان مي باشند که ما فقط ميشناسيمشان همين:ange: )(مطمعنيم  خودشان را گلاب به رويتان خيس کرده بودند زماني که اسمشان را برديم:na:)
شتره: خوب موتورتو بردار برو
ما هم که جو مارا احاطه کرده بودو شير شدنمان هرچند دير ولي بالاخره گل کرده بود،صدايمان را بلند نموده و با دادو بيداد مي گوييم:يعني چي؟پدر موتورو در آوردين حالا برم؟:mad:(به قول يارو گفتني:سگ آنجايمان را بگيرد ولي جو نگيرد) آنها هم مشت محبتشان را نثارمان ميفرمايند:wacko: ما هم براي اينکه کم نياورده باشيم تريپ قات برداشته و شروع به مشت حواله کردن براي شتر خوشکله مي نماييمll:ناکسا به مثال نقل و نبات مشت و لگد حواله مان ميکردند تا اينکه يکي را همراه خودمان به داخل رودخانه مي اندازيم که مردم مي رسندو آنها را از دست ما نجات مي دهند:rolleyes:،ما هم دست از پا درازتر با بادنجاني که به ما هديه کرده بودن به مانند موش آبکشيده به خانه باز ميگرديم:d2


پي نوشت:
1.از 3 شتر محترم روستاي سياه درويشان بخاطر مهمان نوازي گرمشان کمال تشکر و احترام را دارا ميباشيم که فکمان را اسفالت نموده و زمينه را براي دو بانده و سه بانده کردن فکمان فراهم ساختندxs:
2.از همان روز تصميم گرفته ايم که دهانمان را از  هارتو پورت الکي فيلتر نماييم...باشد که رستگار شويم...:ange:


دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 توسط saeeeeed



این آتیش پاره منماااااااااا

کلیک کن  کلیک کن

شیطون کوچوله ی خفته(۱۳۷۱)           شیطون بزرگولوی خفته(۱۳۸۸)


یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 توسط saeeeeed



چاه مکن بحر کسی اول خودت بعدشم بازم خودت D: ...اولین خاطره...

مجوزو گرفتـــــــــــــــــــــــــــــم :yipi:خوب بالاخره اين وبمونم راه افتاد منتظر مجوز از وبلاگ دختري از جنس جک و جونور بوديم که لطف کردنو مجوزو به ما دادن(خدا رو شکر خدارو شکر)دمش نیناش نیناش :wub:
 خوب اولين خاطرمو از دوران قبل کنکورم ميگم که واسه اينکه از شر غرغراي مامان بابا خلاص شيم تقريبا 1 سال تو کتابخونه زندگي کرديم:blink:،8 صبح ميومديمو 8 شب ميرفتيم بدبختانه درسم نميخونديم فقط مسخره بازي چند باري هم ما رو از کتابخونه اخراج کردن:tussor:،ديگه تو کتابخونه شهره شده بوديم:whistle:،همه ماروميشناختننزديکاي کنکور بود که یه بیماریه همه گیر به اسم ارور مغزی کل کتابخونه رو گرفته بود مخصوصا ما(نه اینکه زیاد میدرسیم همه قیافشون اینجوری شده بود نگا اینجوری:wacko: واشه همین با بچه ها تصميم گرفتيم که با هم بريم کوه،قرار بود فرداي همون روز ساعت 6  صبح  يخسازي باشيم،ساعت 6.15 شد ديدم تلم داره ميزنگه منم که با صداي زنگ از تخت افتادم پايين تخت جواب دادم:wacko: ،دوستم سعيد بود گفت کجايي منتظرتيما    ،منم مثل معتادايي که انگار چند ساله تو خماري رو (( stand by)) ند گفتم تو ترافيکم الان ميرسم بعد اينکه قطع کردم تازه 2 زاريم افتاد که عجب سوتيي دادم:weird:،آخه 6 صبح کجا ميتونه ترافيک باشه :whistle: در عرض 5 ديقيقه حاظر شدمو تو کمتر از 10 دقيقه خودمو رسوندم باورم نمي شد که اينقد سريع خودمو رسوندم وقتي رسيدم سعيد هي دوروبرمو نگا ميکرد
من:سعيد جون دنبال چيزي هستي عزيزم؟
سعيد:تو همينطوري ميخاي بياي کوه؟غذا هم نياوردي؟ll:
من:تو که آوردي،منو تو نداريم که،رفيق همينجاها بدرد ميخوره ديگه اگه الان غذا مياوردم تو بايدغذاتو تنهايي ميخوردي :ange:سوار ماشين شديمو راه افتاديم از بين راه فقط اينو ميگم که راننده چند بار کم مونده بود پيادمون کنه برگرده از بس از خودشو ماشينش ايراد ميگرفتيم،به غلط کردن انداختيمش:001_tt2:،آخه يکي بگه 6 تا مسافرو با پيکان چطوري کشيدي اونم چه پيکاني،يه پيکان که ميخورد مدل 56 باشه که دنده 1 رو جا ميزدي بايد نگهش ميداشتي،ولش ميکردي کل موتور پياده ميشد رو زمين:lol
من نميدونم چرا تا يه جاي سر سبزو ميبينم خوابم ميگيره:confused:،تو کوه همه داشتن حال و حول ميکردن من يه گوشه کنار خوابيده بودم البته بچه ها هم که دنبال سوژه واسه خنده بودن يه شيطوني هايي کردن که خدارو شکر خودشون ضايع شدن،بهتره کليپشو خودتون ببينين


دست نوشت:
1.از اهالي محترم کتابخونه ممنونيم که يه سال تحملمون کردن ما رو 17 بار اخراج کردن واقعا شرمندمون کردن...
2.بعد يه سال درس خوندن تو کتابخونه به اين نتيجه رسيدم که کنکور واقعا ادمو ميسازه،من يکي که اين جمله رو تو خودم ميبينم
3.يادم باشه اگه بچم کنکوري شد کتابخونه نفرستمش چون ميترسم از بس درس نخونه کودن بشه
4.اين گوشي ما هم بعضي وقتا خوب موقعي ميزنگه ا تازه داشتم از اورست سقوط ميکردم بيدار شدم ديدم از تختم سقوط کردم
5. سريعترينو سبکترين سفري بود که تا حالا کردم مني که تا سوپري کنار خونمون ميخواستم برم 2 ساعت طول ميدادم تو کمتر از 15 دقيقه خودمو رسوندم...
6.دم خدا هم گرم که ما رو اينقد دوست داره و ضايمون نکرد باشد که جبران کنيم

کلیپ اول که سر خوردنمون تو برفه:

 دانلود با فرمت MP4

دانلود با فرمت 3GP

کلیپ دوم که ضایع شدن رفیقمونه:

دانلود با فرمت MP4 

دانلود با فرمت 3GP


دوشنبه هفدهم فروردین 1388 توسط saeeeeed




سلام اين وبلاگ قراره جاي دفترچه خاطراتمو بگيره  راستش قبلا تو کامپيترم مينوشتم ولي از وقتي که هاردم فرمت شدو منم خاک بر سر شدم تو اين فکر افتادم که که يه وب بزنم تا اينکه وبلاگ دختري از جنس جک و جونور رو ديدمو تصميمم قطعي  شد،ميدونم که وبم به خوبيه وب نازيلا جون نميرسه ولي اميدوارم که وبلاگ خوبي از آب در بياد،اين وبلاگ صرفا واسه ثبت خاطراتم و همچنين داشتن فضاي کوچيکي از محيط مجازي واسه همينم اصراري به نظر دادنتون ندارم ولي خوشحال ميشم که نظراتتونو به من بگين البته اينم بگم که انتقاد قبول نميکنم چون ممکنه از ادامه راه منسرفم کنه ولي واسه رو کم کني هم که شده ادامه ميدم.فعلا منتظر مجوزيم از نازيلا خانوم.اجازه صادر شد ما هم کارمونو شروع مي کنيم

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 توسط saeeeeed



سایت لينك باكس - بازدید خود را چند برابر کنید
Blog Skin